آنکه رخسار تو را اين همه زيبا ميکرد....کاش فکر دل سودا زده ي ما ميکرد......آنکه ميداد تو را حسن و نميداد وفا........کاشکي فکر من عاشق و شيدا ميکرد........يا نميداد تو را اينهمه بيدادگري.......يا مرا در غم عشق تو شکيبا ميکرد
آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند