آنکه رخسار تو را اين همه زيبا ميکرد....کاش فکر دل سودا زده ي ما ميکرد......آنکه ميداد تو را حسن و نميداد وفا........کاشکي فکر من عاشق و شيدا ميکرد........يا نميداد تو را اينهمه بيدادگري.......يا مرا در غم عشق تو شکيبا ميکرد
آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت