عشق
باران بهانس . آسمان را هوس بوسه زدن به خاک است و مرا بوسه زدن بر لب تو
آرزوهايت را يك جا يادداشت كن.خدا يادش نميرود.اما تو يادت ميرود كه انچه امروز داري همان آرزوي ديروز توست
عشق
جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

اگه کليد قلبيو نداري قفلش نکن اگه خداحافظي در راهه سلام نکن اگه دستيو گرفتي رهاش نکن دفتري که بسته شده ديگه بازش نکن قلبي که شکسته ديگه نازش نکن حرفي که زده شد ديگه تکرارش نکن
عشق




















دوستت دارم مادر
عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي



آرزویم این است : نتراود اشک از چشم تو هرگز... مگر از شوق زیاد. نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ، عاشق آنکه تورا میخواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
من از این فاصله ها، فاصله ها دلگیرم. بی تو اینجا چه غریبانه می میرم. دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم، ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم. مثل این است که من با همه هق هق خود، روی سجاده احسان تو جان می گیرم
دوستت مي دارم اگرچه مي دانم دوست داشتن گناه است عاشقت هستم گرچه مي دانم عشق هم آخر دوزخي دارد مي پرستمت گرچه مي دانم پرستش كار كافران است
قانون تو تنهايي من است وتنهايي من قانون عشق وعشق ارمغان دلدادگيست واين سرنوشت سادگيست
ديروز در دادگاه دلم/ مغز من قاضي بود/ متهم قلبم بود/ جرم من عشقم بود/ عشق من ياد تو بود/ حق من اعدام بود
بر سنگ مزارم بنویسید که آزرده دلی خسته در این خلوت خاموش/ - آنجا بنویسید که او زاده غم بود که بدور از همه غمهای جهان گشته فراموش