مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
هميشه انچه زيباست عزيز نيست ، هميشه انچه عزيز است زيباست ، تقديم به تو كه عزيزي
تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نذاری
اگه ميدونستي چقدر تنهام برام اشک مي ريختي اگه مي دونستي چقدر اشک ميريزم هيچ وقت تنهام نمي ذاشتي
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نا تمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سر انجام برساني
تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردي... با همه خوبي و پاکي در خزان پژمرده گردي... ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت... ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده گردي... اي که در خوبي و پاکي چلچراغ آسماني... قلب سردم را چه بي حاصل به سويت ميکشاني... قصه ي تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودي... من گنه کارم ... گرچه تو خوب و مهرباني
نميدانم چه کردي با دل من... که دل ما اين چنين بي قرار است... نميدانم چه گفتي با نگاهت... که چشمم اين چنين در انتظار است ...فقط يک لحظه جانا در برم باش ...که با تو چهار فصلم چون بهار است... به وقت ديدن آن روي ماهت ....تپشهاي دل من بي شمار است... براي من فقط يک لحظه زيباست.... و آن لحظه ديدار يار است