که به هنگام غروب ناله ها می کند از درد درون.
چرا با انکه شب ها بی قرار م ولی سر را به دامان خیالت می گذارم
چنان از خاطراتت دل خوشم شاید ندانی که تک تک
لحظه های رفتنت را می شمارم
گو ینده جمال .ش از نوبندگان
در حوالی عشق
رو به سمت باران
قدم بزنیم
ای کاش در پیچ وخم راه
چتری از نور
سوغات تو بودتا ترد ترین علف های فصل
سلامت را پاسخ میگفتند.
